شعر و کمی بیشتر.....
به یک تجلی جانان ز قید تن رستم غنی شدم به نگاهی اگر تهیدستم
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
|
جنایت کاری که یک آدم کشته
بود، خسته و کوفته و در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک، دست و صورت کثیف، به یک دهکده رسید.
چند روزی میشد که چیزی
نخورده بود بسیار گرسنه بود. او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به
پرتقال های بزرگ و تازه
خیره شد. اما بی پول بود
... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو
را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی
اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه
فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری
باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند
پرتقال را در
دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز
کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقالها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه
اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر
شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس
همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت
نوشته شده بود قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی
در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه
میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس
روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر
عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار
فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و
چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن
دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
زمانی که داشتند او را
می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان. سپس لبخند
زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن
روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته
شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی
که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن
من، جبران زحمات تو باشد!!!
برداشت از یکی از دوست داشتنی ترین وبلاگ ها
پی نوشت
باور کنید این قطعه ارزش یک پست جدا گانه رو داشت
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم!!!(شاملو)
با تشکر از اگر تنها ترین....
علی پهلوان، خواننده گروه موسیقی آریان،در کنسرتی که به همراه گروه برای ایرانیان مقیم لندن به منظور جمع آوری کمک برای مردم آفریقا داشتند،در بین اجرا از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه گرسنگی در آفریقا کند، خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهام رو به هم می کوبم، کودکی در افریقا میمیره "
از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ ترکی سکوت را شکست: "خب دست نزن پدر سگ..!
| :قالبساز: :بهاربیست: |
LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others
